تبلیغات
Majerajo weblog - داستان غم انگیز یک آدمکش
 
Majerajo weblog
زندگی سراسر از ماجراست گاه خوب گاه بد
درباره وبلاگ


کسی كه حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند، لیاقت آزادی را ندارد.((بنجامین فرانكلین))


مدیر وبلاگ : شیرزاد خضریانی
مطالب اخیر
صفحات جانبی
نظرسنجی
نطرتون در مورد وبلاگم چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ads
 

اریک یک آدمکش حرفه ای بود آنقدر که هرگز دلیل نخواهد که چرا باید آن فرد را بکشم؟

با این حال موقعی که نام آخرین شکارش را شنید یک لحظه یخ کرد و با تعجب و ناراحتی گفت:

ولی باربارا زنه منه !!!

رییس سندیکای گانگستر ها که به خشن خاموش معروف بود  فقط نگاهی به او انداخت تا حساب دست اریک  بیاید وبلافاصله بگوید:

بله ... درسته ... من باید وظیفه ام را انجام بدم !

ابن را گفت و کلتش را مسلح کرد وبه طرف محل شکار راه افتاد  پارک خلوتی آن سوی شهر !

اریک  تا به آنجا برسد خاطرات 5 سال زندگی مشترکش را مرور کرد کمی هم غصه دار شد  اما در نهایت با خود کنار آمد :

چاره ای نیست ...

این شغل منه!

ساعتی بعد وقتی کنار همسرش روی نیمکت پارک نشست با یک نگاه به زنش فهمید که او هم می داند که باید بمیرد به همین خاطر رو به زنش کرد و گفت :

منو ببخش باربارا ...

تقصیره خودته

تو که شغل منو می دونستی ؟

مرد این را گفت و خواست دست توی جیبش کند که باربارا که ساعتی  قبل خبردار شده بود شوهرش مامور به قتل رساندنش شده معطل نکرد واسلحه کوچکش را از کیف را درآورد وبه شکم شوهرش شلیک کرد

اریک  نفس های آخر را می کشید

 باربارا از ترس اینکه شوهرش کلت را از جیب بارانی اش در آورد  دست در جیب اریک کرد و دو بلیت هواپیما پیدا کرد

اریک تبسم کم رنگی بر چهره نشاند :

میخواستم دوتایی از این کشور فرار کنیم ...

اما توهمیشه عجول بودی باربارا... .

باربارا در هم شکست ...

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 11:36 توسط نسیم|