تبلیغات
Majerajo weblog - داستانهای عاشقانه
 
Majerajo weblog
زندگی سراسر از ماجراست گاه خوب گاه بد
درباره وبلاگ


کسی كه حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند، لیاقت آزادی را ندارد.((بنجامین فرانكلین))


مدیر وبلاگ : شیرزاد خضریانی
مطالب اخیر
صفحات جانبی
نظرسنجی
نطرتون در مورد وبلاگم چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ads
 

چشم چشم  دو ابرو نگاه من به هر سو

پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟

گوش گوش دوتا گوش  دو دست باز یه آغوش

بیا بگیر قلبمو

 یادم تو را فراموش...؟

چوب چوب یه گردن جایی نری تو بی من

 دق می‌کنم می میرم اگه دور بشی از من  

 دست دست دو تا پا  یاد تو مونده اینجا

 یادت می‌یاد که گفتی بی‌تو نمیرم هیچ‌جا ؟

من؟ من؟ یه عاشق همون مجنون سابق

 

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 13:28 توسط نسیم| 22 نظر |

 

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد.

 پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت.

 از این رو پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

 آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد و اگر پس از یک سال موفق به یافتن پاسخ نمی شد کشته می شد.

 سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟ 

این سؤال حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

 اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

 از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها از مردان خردمند و حتی از دلقک های دربار... .

او با همه صحبت کرد اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.

 بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند.

جادوگر پیر می خواست که با لُرد لنسلوت نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند! 

 آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد جادوگر پیر گوژپشت وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت بوی گنداب می داد صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت می شد.

 آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد. سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ جادوگر این بود: آنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند.

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد و همینطور هم شد.

 پادشاه همسایه آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و جادوگر پیر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند.

ماه عسل نزدیک می شد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما چه چهره ای منتظر او بود؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود

 لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان جادوگری پیر با مهربانی رفتار کرده بود از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد.

 سپس جادوگر از وی پرسید:  کدامیک را ترجیح می دهد؟

زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟.

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار می شد آن وقت می توانست به دوستانش و دیگران همسر زیبایش را نشان دهد اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند.

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید؟ 

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 17:6 توسط نسیم| 26 نظر |

 

مرد دیر وقت خسته از کار به خانه برگشت دم در پسر ۵ساله اش را دید که در  انتظار او بود

- سلام بابا یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا  شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

 مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد چرا چنین سوالی می کنی؟

- فقط می خواهم بدانم .

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم :

۲۰ دلار!

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید بعد به پدرش نگاه کرد و گفت:

می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟

مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن

یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی.

 سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی؟

من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از

من چنین سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار

کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است به خصوص اینکه

خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-  خوابی پسرم؟

- نه پدربیدارم

- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو خندید، و فریاد زد:

متشکرم بابا  بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد برای اینکه پولم کافی نبود ولی من حالا ۲۰ دلار دارم .

آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟

من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم!  

نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 10:13 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

میگن تا وقتی که چیزی رو ندیدی یا حس نکردی فقط یه غصه داری :

غصه ندیدنش و دلتنگی از ندیدن همه اش یه غصه و ناراحتی هست .

اما وقتی چیزی رو حس کردی و ازنزدیک لمسش کردی  این قدر نزدیک که جزئی از اون شدی بی قید و شرط این قدر که جدا کردن خودت و اون ممکن نیست حتی نمیتونی باور کنی که اصلا روزی دو تا بودین نه یکی !

اون موقع است که فقط یه غم و غصه نداری بلکه حالا هزار و سیصد تا شده شاید هم بیشتر !

وقتی حسش کردی محاله که دلتنگی هات کمتر بشه  بیشتر میشه و بدتر .

وقتی بودنش رو درک کردی دیگه با نبودنش نمیتونی کنار بیای .

دیگه لحظه به لحظه ات خلاصه میشه در یه چیز :

توی دلتنگی های مدام و پیاپی و تکرار شونده !

خلاصه میشه توی مرور گذشته و لحظات شادی با هم و درکنار هم بودن .

در کنار همه این دلتنگی ها و مرور خاطرات لحظات به یادموندنی رو برای خودت رقم میزنی و باز منتظر لمس دوباره لحظات شیرینت میمونی .

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 10:5 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به

معشوق نمی یافت.

 مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و او را جوانی ساده و خوش قلب یافت به او گفت پادشاه اهل معرفت است اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق  گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد  احوال وی را جویا شد و دانست که جوان بنده ای با اخلاص از بندگان خداست .

در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند .

جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد  جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت .

ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند .

بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی  چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست از آن فرار کردی؟

جوان گفت:  اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 13:45 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

تنها 16 سال داشت پسری با موهای قهوه ای کوتاه با اندامی ورزشکاری هیچ وقت فکر نمی کرد روزی برسه که بخواد....

تازه یک هفته بود که با دختری که توی اتوبوس بود آشنا شده بود پسر که انگار سالهاست که دختر را می شناخت روزها از پی یکدیگر می گذشتند و عشق پرشور آنها هنوز ادامه داشت

2 سال از آشنایی آنها می گذشت که پدر دختر از رابطه دخترش با پسر مطلع شد.

قلب پدر شکست ولی چه کاری باید می کرد؟

 مردم پسری را کنار پارک پیدا کردند که غرق در خون بود ولی هنوز جانی در بدن داشت پسر را به بیمارستان رساندند بعد از 2 هفته پسر به هوش آمد.

 پلیس که منتظر بود پسر به هوش بیاید از او سوال کرد که چه کسی یا کسانی او را زدند؟ ولی پسر حرفی نزد چون نمی خواست که پدر دختر را بگیرند و قلب دختر بشکند.

از بیمارستان که مرخص شد به خانه رفت و منتظر فردا شد. چون دختر را خیلی وقت بود ندیده بود فردا آمد ولی دختر نیامد پسر یک ساعتی را در ایستگاه منتظر شد ولی دختر نیامد

 روزها گذشت ولی خبری از دختر نبود.

به خانه دختر رفت ولی آنها دیگر آنجا نبودند پسرک نا امیدانه به گوشی دختر زنگ زد ولی خاموش بود.

 پسر با قلبی شکسته به سمت خانه برگشت ولی غمی بزرگ در وجود داشت که حتی بهترین دوستان او هم متوجه نبودند.

 سه سال از رفتن دخترک می گذشت ولی پسر هنوز دلباخته ی دختر بود.

روزی پسر به ملاقات دوستش در بیمارستان می رود که نیاز به قلب داشت پسر از غم دوستش به نماز خانه ی بیمارستان می رود و مشغول دعا می شود تا اینکه صدای ناله ای به گوشش می خورد مردی تنها را می بیند که گوشه ای زانو زده و با صدای بلند برای دخترش دعا می کند

 پسر متوجه صدایی آشنا می شود بله این همان صدایی بود که او را تهدید کرد که دیگر نزدیک دخترش نرود وگرنه کشته می شود.

مرد از خدا می خواست که جان دختر خود را نجات دهد از خدا می خواست تا کلیه سالم برای دخترش پیدا شود

 پسر که متوجه شد دختر به کلیه احتیاج دارد و اگر کلیه ای به دختر نرسد باعث مرگش می شود انگار که تمام غم های عالم را به او داده باشند آهسته آهسته گریه کرد تا اینکه خسته خوابش برد.

وقتی از خواب بیدار شد به خانه برگشت و قضیه دختر را با مادر و پدرش درمیان گذاشت و خواست که اجازه دهند که یکی از کلیه هایش را به دخترک دهد.

 پدر با غرور به پسرش نگاه می کند و اجازه می دهد ولی عشق مادر به فرزند اجازه نمی دهد.

پسر با تمام وجود از مادر می خواهد که اجازه دهد وگرنه با مرگ دخترک پسر هم می میرد.

پزشک به سمت اتاق دختر می رود و می گوید کسی پیدا شده که حاضر هست یکی از کلیه هایش رو به دخترک بدهد.

 پدر دخترک هر چه تلاش می کند موفق نمی شود کسی را که می خواهد کلیه ی خود را به دخترش بدهد را پیدا کند.

روز عمل پزشکان کلیه پسر رو به دخترک پیوند میزنند وقتی پزشکان می خواهند به پسر خون تزریق کنند به اشتباه خون دیگری به پسر تزریق میکنند که باعث مرگ پسرک می شود.

پدر و مادر پسر تمام اعضای پسر را می بخشند

 قلب پسر را به دوستش می دهند و قرنیه چشمش رو به دختر 9 ساله ای می دهند ...

دخترک وقتی به هوش می آید پدر و مادر خود را می بیند که منتظر به هوش آمدن دخترشان هستند. 2 روز از به هوش آمدن دخترک می گذرد و دختر از مادر خود سوال می کند که چه کسی کلیه را به او هدیه داده است؟

ولی چشمان مادرش پر از اشک می شود دختر با نگرانی از پدر می پرسد ولی پدر جرات سر بلند کردن ندارد!

 دختر که نگران می شود با التماس از پدر و مادر خود می خواهد که اگر چیزی هست به دخترک بگویند.

 پدر با شرمساری می گویید یادت هست 3 سال پیش پسری بود که می گفت عاشقت هست و من به تو گفتم که او تو را ترک کرده و سراغ دختری دیگر رفته؟

دختر که متوجه شده بود با گریه گفت: او عاشقم بود و هیچوقت من را ترک نکرد درسته؟

پدر به آرامی گفت: بله

دختر با ناله ای چهره پسرک رو تجسم کرد و از پدرش پرسید می تونم پسرک رو ببینم؟

 پدر به صورت دخترش نگاه کرد ولی نمی توانست به دخترک بگوید.

مادر به دخترش گفت وقتی مرخص شدی به دیدنش می رویم. وقتی دختراز بیمارستان مرخص می شود از پدرش میخواهد که به دیدن پسرک بروند.

 پدر به مادر دختر نگاه می کند و قضیه مرگ پسر را به دخترک می گویند.

 دختر که آرام گریه می کرد از پدرش می خواهد که به سر مزار پسرک بروند.

 وقتی بر سرمزار پسر می رسند دختر به آرامی با پسرک دردو دل می کند.

 3 ماه بعد دخترک به خاطره مرگ پسر از دنیا می رود!

 

نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 10:22 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم

آنها پرسیدند آیا شوهرتان خانه است؟
زن گفت نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.
آنها گفتند پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند ما با هم داخل خانه نمی شویم.
زن با تعجب پرسید: چرا!؟

 یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت نام او ثروت است

و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت نام او موفقیت است

و نام من عشق است،

 حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم؟
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود!

ولی همسرش مخالفت کرد و گفت چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید پیشنهاد کرد بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.
مرد و زن هر دو موافقت کردند.

زن بیرون رفت و گفت کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید شما دیگر چرا می آیید؟
پیرمردها با هم گفتند اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!

آری…

 با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید !

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 18:31 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

پسر گفت : نه ، نیستی

دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟

پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم

دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نمی کنم

دختر با دلی شکسته از جا بلند شد

در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش می کرد پسر دست دختر را گرفت  در چشمانش خیره شد و گفت :

تو به اندازه ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد ...!

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 20:41 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

در روزگار قدیم جزیره ای دور افتاده بود که در آن همه ی احساسات زندگی می کردند:

شادی غم دانش عشق و بقیه ی احساسات...

روزی به همه ی آنان اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است  بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایق هایشان کردند

اما عشق تصمیم گرفت تا لحظه ی آخر در جزیره بماند

زمانی که دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد در همین زمان او از ثروت که با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست

عشق گفت ثروت مرا هم با خودت می بری؟

ثروت پاسخ داد نه نمی توانم مقدار زیادی طلا و نقره در این کشتی است من هیچ جایی برای تو ندارم

عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد

عشق فریاد زد غرور لطفا به من کمک کن

غرور پاسخ داد تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد و فریاد زد غم لطفا مرا با خود ببر

غم پاسخ داد آنقدر ناراحت هستم که دوست دارم تنها باشم

شادی هم از کنار عشق گذشت ولی آنچنان غرق شادی بود که اصلا متوجه عشق نشد !

عشق ناگهان صدایی شنید : بیاااااااااااااااااااااااااااا اینجا

عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد صدای بک بزرگتر بود که می گفت من تو را با خود می برم

هنگامی که به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت  عشق که تازه متوجه شده بود چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید چه کسی به من کمک کرد؟

دانش جواب داد او زمان بود

عشق پرسید چرا به من کمک کرد؟

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد :

چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند!

 

نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 18:30 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی؟ تو چقدر ساده‌ای خوش خیالی کاغذ!

 توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی پس برو و بی‌خیال باش عاشقی کجاست!

تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ گریه کرد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه‌ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال
 
او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانه‌های اشک کاشت!

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 13:19 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود و فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند ، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند

 روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند ، ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلا قایم باشک همه از این پیشنهاد خوشحال شدند ،

 دیوانگی فورا فریاد زد : من چشم می گذارم ،من چشم می گذارم . از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبالشون بگردد .

 دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن یک ... دو ... سه ...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند ،

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ،

خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد ،

اصالت در میان ابرها مخفی شد ،

هوس به مرکز زمین رفت ،

دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت ،

طمع به داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت .

 و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود ... هفتادونه ... هشتاد ... هشتاد و یک .

همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد جای تعجب نیست چون همه می دانیم ، پنهان کردن عشق مشکل است

در همین حال دیوانگی به شمارش آخر می رسید نود و پنج ... نود و شش ...نود و هفت ...

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد .

دیوانگی فریاد زد : دارم میام ،

 اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش می آمد جایی پنهان شود

 لطافت ، دروغ هوس و... همه را پیدا کرد بجز عشق

او از یافتن عشق ناامید شده بود ، که در این حال حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو باید عشق را پیدا کنی او در پشت بوته گل رز است .دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت زیاد آنرا به بوته فرو کرد ... دوباره و دوباره... تا با صدای ناله متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد ، شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند ، او کور شده بود .

دیوانگی گفت: من چه کردم... چگونه می توانم تورا درمان کنم ؟

عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو ، و اینگونه است که از آن روز به بعد :

عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 11:5 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.

آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند .

زن جوان با ترس و دلهره میگفت  یواش تر برو, من می ترسم

مرد جوان نیز با آرامش خاطر میگفت  نه, اینجوری خیلی بهتره

 زن جوان مدام خواهش می کرد که آرام تر براند

و مرد جوان نیز با خنده میگفت خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری

 زن جوان گفت دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان گفت منو محکم بگیر

زن جوان گفت خوب حالا میشه یواش تر بری ؟

مرد جوان در پاسخش گفت  باشه به شرط اینکه کلاه ایمنی منو برداری و روی سر خودت بذاری
آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه

 همه چیز سیاه شد روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود:

برخورد موتور سیکلت با یک خودرو حادثه آفرید در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت ,

مرد جوان از بریده شدن  ترمز آگاهی یافته بود پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ایمنی را بر سر او گذاشت.

و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند !

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 11:46 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است:

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد

 خانه های ژاپنی دارای فضای خالی بین دیوار ها ی چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرورفته بود

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را برسی کرد متوجه شد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود چه اتفاقی افتاده؟

در یک قسمت تاریک و بدون حرکت مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد در این مدت چکار می کرده؟

چگونه و چه میخورد؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یک دفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد مرد شدیدا منقلب شد!!!

ده سال مراقبت چه عشقی و چه عشق قشنگی!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم!

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 12:5 توسط نسیم