تبلیغات
Majerajo weblog - داستان های طنز
 
Majerajo weblog
زندگی سراسر از ماجراست گاه خوب گاه بد
درباره وبلاگ


کسی كه حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند، لیاقت آزادی را ندارد.((بنجامین فرانكلین))


مدیر وبلاگ : شیرزاد خضریانی
مطالب اخیر
صفحات جانبی
نظرسنجی
نطرتون در مورد وبلاگم چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ads
 

استاد : اگه سوالی دارید بفرمایید.

دانشجوی اول: استاد تا اینجای درس منظور شما صرفا فشار بالا بود؟

استاد : شما اجازه بده من درسم تموم بشه من تعجب میکنم از شما.

دانشجوی دوم : ببخشید کدوم یکی از 4 مرحله ای که گفتین مهم تره؟

استاد: چقدر شما خامی این همه درس ندادم که این سوالو بپرسی.

خوب دوستان سوالی نیست؟

دانشجوی سوم : بین حجم سیلندر وحجم مذاب چه رابطه ای وجود داره؟

استاد: لطفا از این سوالا نپرسید این مربوط به درس دیگه ایه. اگه بخواهم توضیح بدم هفت هشت ساعت طول میکشه.

دانشجوی چهارم : چرا در فرانسه روش گراویتی ترجیح داده میشه؟

استاد: این سوال بی جاست چون هزار تا فاکتور وجود داره نه فقط همینی که من گفتم.

دانشجوی پنجم : پوسته سفید کاربیدی رو چجوری می تونیم از بین ببریم؟

استاد : سوالتو نشنیده می گیرم.

دوستان کسی دیگه سوال نداره ؟

چرا هیچکی سوال نمی کنه؟

من اینجام که ایرادات شما رو از بین ببرم ها

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 11:22 توسط نسیم| 28 نظر |

 

دختر: سلام Asl pls

پسر: تهران /وحید /26  و شما؟

دختر: تهران /نازنین /22

پسر: چه اسم قشنگی! اسم مادربزرگه منم نازنینه

دختر: مرسی  شما مجردین؟

پسر: بله شما چی؟ ازدواج كردین؟

دختر: نه منم مجردم راستی تحصیلاتتون چیه؟

پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT دارم شما چی؟

دختر: من فارق التحصیل رشته گرافیك از دانشگاه سرین فرانسه هستم

پسر: WOW چه عالی ! واقعا از آشناییتون خوشبختم

دختر: مرسی منم همینطور راستی شما كجای تهران هستین؟

پسر: من بچه تجریشم شما چی؟

دختر: ما هم خونمون اونجاس  شما كجای تجریش می شینید؟

پسر: خیابون دربند شما چی؟

دختر: خیابون دربند!؟ كجای خیابون دربند؟

پسر: خیابون دربند  خیابون........كوچه..........پلاك......... شما چی؟

دختر: اسم فامیلیه شما چیه؟

پسر: من؟ حسینی!چطور!؟

دختر: چی؟ وحید تویی؟خجالت نمی كشی چت می كنی؟تو كه گفتی امروز با زنت میخوای بری قسطای عقب مونده ی خونه رو بدی! مكانیكی رو ول كردی نشستی چت می كنی؟

پسر: عمه مولوك شمایین!؟چرا از اول نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده آخه می دونین............

دختر: راستش چی؟حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟میدونم به فریده چی بگم

پسر: عمه جان!تو رو خدا نه به فریده چیزی نگین اگه بفهمه پوستمو می كنه عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمیگم

دختر: اوووووووم خب  باشه چیزی بهش نمیگم دیگه اسم فریبرزو نیاریا

پسر: باشه عمه مولوك بای

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 10:32 توسط نسیم| 31 نظر |

 

آهو خیلی خوشگل بود یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت آهو جون دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟


آهو گفت یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش!


پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.

شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.


حاکم پرسید علت طلاق؟


آهو گفت توافق اخلاقی نداریم این خیلی خره!


حاکم پرسیددیگه چی؟


آهو گفت شوخی سرش نمیشه تا براش عشوه میام جفتک می اندازه!


حاکم پرسیددیگه چی؟


آهو گفت آبروم پیش همه رفته  همه میگن شوهرم حماله!


حاکم پرسید دیگه چی؟


آهو گفت مشکل مسکن دارم  خونه ام عین طویله است!


حاکم پرسید دیگه چی؟


آهو گفت اعصابم را خورد کرده  هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه!


حاکم پرسید دیگه چی؟


آهو گفت تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه!


حاکم پرسید دیگه چی؟


آهو گفت از من خوشش نمیاد همه اش میگه لاغر مردنی  تو مثل مانکن ها میمونی !


حاکم رو به الاغ کرد و گفت آیا همسرت راست میگه؟


الاغ گفت آره


حاکم پرسید چرا این کارها رو می کنی ؟


الاغ گفت واسه اینکه من خرم!


حاکم فکری کرد و گفت خب خره دیگه چی کارش میشه کرد!


نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید!


نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند!

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:38 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

  - الو سلام

  - سلام جانم بفرمایید.

  - مرکز همسر یابیه؟

  -  بله عزیزم.

  -من یه زن میخواستم.

  -چشم فدات شم دادم الان با پیک بیاد در خونه !!!!!

 مرتیکه مگه زنگ زدی پیتزا فروشی؟

 -خوب چی باید بگم؟

 - بابا یه کم مقدمه چینی کن بعد برو سر حرف اصلی.

  -  آهان عرضم به حضور شما که از آنجایی که در دین مبین اسلام تاکید خاصی بر اهمیت ازدواج و نکاح گردیده و بنده هم جوانی مایل به تشکیل خانواده میباشم لذا برآن شدم که با مساعدت شما قدم به وادی تاهل بگذارم

 خوبه؟

 -  حالا شد یه چیزی .

 حالا پسرم شما چند سالته؟

 - 37 سال

  - زکی !

همچین گفت جوون فکر کردیم 20 سالشه !

 عمرت از عمر خر هم درازتر شده تازه یاد زن گرفتن افتادی ؟

-  خب دیگه امکانات ما الان جور شده.

 -  میترسم اون یکی امکاناتت دیگه به درد نخوره!


  -  فعلا که داره کار میکنه حالا من باید چیکار کنم؟

 -  هیچی عزیزم ما برات یه همسر خوب جور می کنیم.

 -  حالا اونجا چه جور همسرایی دارین؟

  -  بگو چه جور نداریم؟

عرض کنم که یه مورد داریم تووپ !

 یه دختر ناز 20 ساله هلو ! دور کمر 40 دور سینه 85 ببینیش آب از دهنت راه میفته واسه شما میکنه به عبارتی 4000 سکه مهریه و یه پنت هاوس طرفای الهیه

ماشینم کمتر از مرسدس و ب.ام.و قبول نیست

 -  آقا مگه داری با پسر بیل گیتس حرف میزنی؟

 این دری وریا چیه؟

  -  خب داداش چرا جوش میاری؟

یه مورد دارم خوراک !

یه خانوم 25 ساله لیسانس نانوشیمی صنعتی و اولترا سونیک مدار بسته!

قد و هیکل و قیافه هم که ماشا ا...

ایشون چون فرهنگی و تحصیل کرده هستن 3800 تا سکه و یه خونه تو جردن خرجشونه!

 ماشین هم در حد آزرا و کمری قبوله !

   - داداش مگه سر گردنه است؟

 -  خب عزیزم گرفتن این مدرکا و ساختن اون هیکلا خرج داره دیگه تازه به قول کنفسیوس اون بدنو نساخته که مفت بده دست هر عمله ای!

  -  آره خوب راست میگیا .

حالا بیا پایین تر ببینیم چی میشه.

  -  باشه.

یکم صبر کن.

آهان این دیگه اکازیونه !

یه خانوم 33 ساله کارمند بانکه و از هر انگشتش فکر کنم چند تایی هنر بریزه!

اونو میتونم با 2800 تا سکه و یه آپارتمان حوالی ستارخان واست قولنامه کنم یه پرایدی پژویی هم باشه چه بهتر.

 -  راستش من ماشین یه کم برام سخته

 -  خب بابا فهمیدم.

یه خانومی هست 38 سالشه قیافش بدک نیست فقط یه 40 کیلویی اضافه وزن داره عوضش اعتقاد راسخ داره که مادیات در زندگی مهم نیست و عشق مهمه  1400 تا سکه و یه خونه حوالی میدون خراسون هم واسش کافیه با تاکسی هم حال میکنه حسابی!

 -  راستش اگه یکم دیگه بیای پایین ممنون میشم.

  -صبركن من این زیرو ببینم

آهان!

 این دیگه راسته کار خودته یه خانوم نجیب و اصیل و بساز 45 سالشه البته نباید اونقدر ظاهر بین باشی که از قیافش بترسی چیزای مهمتری هم تو زندگی هست.

یه آلونکی حوالی پاکدشت و یه لقمه نون براش ایده آله تازه چون میخواد وزن کم کنه اهل ماشین نیست از اینجا تا چابهار هم پیاده ببریش صداش در نمیاد اگه اینم رد کنی واسه بقیه عمرت باید بیای ننه بزرگ منو عقد کنی!

 -  خیلی خب گویا چاره ای نیست.

ببینم من کی بیام برای صحبت با ایشون؟

 -  صحبت واسه چی؟

  مبارکه انشاا....

 

نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 22:7 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

1.       بدبخت امیرکونت بسوزه همون دختری که به تو پا نمی داد من رفتم شمارشو گرفتم

2.       وای پسر ! این دختره دانشجو که توی کلاس ماست رو دیدین ؟ عجب هیكلی  داره من بدجوری عاشقش شدم  اگه این خوشگله با من دوست بشه من همه ی دوست دخترامو کنار میذارم .

3.        حوصله مون سر رفت  دو تا کوس شعر بگین تا بخندیم  !

4.       یک سی دی توپ گیرم اومده که خیی باحاله  جدیدترین شوی جنیفر لوپز و شکیراست .

5.       بچه ها این دختره رو دیدین که مانتو صورتی می پوشه و یه عینک آفتابی هم میزنه ؟ وقتی هم که توی دانشگاه راه میره هیچکی رو تحویل نمی گیره  باید حالشو بگیریم

6.       ما اینیم دیگه بالاخره شماره رو دادیم به دختره  فقط دنبال خونه خالی می گردیم .

7.       بچه ها من میخونم شماها دست بزنید توی کوچمون دختره قد بلنده ...

8.        بر و بچ جاتون خالی امروز رفتیم کافی نت یه رومی رو به گند کشیدیم

9.       دیشب جاتون خالی مامانم اینا نبودن یه غذای توپ درست كردم. فقط یه كم زیادی رو گاز موند كه اونم مهم نیست.نمی دونید ته دیگ تخم مرغ چه خوشمزه هست!

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 17:35 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

می گویند زن چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا بعضی ها طرفدارچهل چراغ شده اند و بعضی ها طرفدارصرفه جویی در مصرف برق ! 

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

1.دوست دختر : چراغ گرد سوز, در بلاد کفر آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت مخفف عبارت Gerdsooz Fitile یا فتیله گردسوز می باشد که در شرایط اضطراری روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!

2. معشوق : لامپ مهتابی (در راستای رمانتیک بودن قضیه!) 

3. همسر موقت : لامپ کم مصرف! 

4.همسر دائم : همان چراغ خانه! 

5.همسر مطلقه : لامپ سوخته! 

6. همسر ایده آل : چراغ جادو ( هردو افسانه اند!) 


شعر مرتبط: 


با غول چراغ  آرزویی بکنید  / از او طلب فرشته خویی بکنید 
یک دانه بس است زن مگر نشنیدید  /  در مصرف برق صرفه جویی بکنید!

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 10:37 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

دو سوال اخلاقی :

 اول خوب فکر کنید بعد نظر دهید

سوال اول:

اگر زنی را بشناسید که حامله شده است ودر حال حاضر هشت تا بچه داردکه سه تا ازآن ها  کر هستند و دو تا کور هستند و یکی عقب مانده ذهنی و خودش هم به بیماری سیفیلیس دچاره بهش میگین که بچه اش رو سقط کنه ؟

قبل از این که جواب بدین سوال بعدی را هم بخونین !

سوال دوم :

وقتشه که رییس جمهور کشورتون رو انتخاب کنین این اطلاعات در مورد سه کاندید در دست است :

کاندیدای اول:

هم عقیده با سیاست مداران فاسد در مشورت با ستاره شناسان دو تا معشوقه داره و کلاه سر همسرش می ذاره مرتب سیگار می‌کشه و روزی هشت الی ده مارتینی میخوره.

کاندیدای دوم: دو بار تا حالا از پارلمان اخراج شده تا ظهر می خوابه در دوران کالج به مورفین معتاد بودو یک چهارم لیتر ویسکی هر شب میخوره!

کاندیدای سوم: سر باز کهنه کار جنگ گیاه خوار سیگار نمی کشه بعضی وقتها یک یا دو آبجو میخوره و سر همسرش کلاه نمیذاره!

اول تصمیم بگیرید وبعد جوابها را در ادامه چک کنید !!!

 

کاندید اول اسمش هست: فرانکلین روزولت


کاندید دوم اسمش هست: وینستون چرچیل

کاندید سوم اسمش هست: ادولف هیتلر

اما در مورد سوال اول :

اگر به سوال اول در مورد سقط بچه جواب بله دادید باید بگویم که :

شما همین الان لودیک بتهوون را کشتید!!!!!!  

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 11:39 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

 دختر ها :

 

قبل از ازدواج :

 

ایستادن در صف سینما و استخر

 تعطیلات رفتن به دیزن و اسكی

 نوشتن كتاب شعر و رمان

 صحبت تلفنی بی محاسبه زمان

 رفتن به سفرهای هفتگی

 

 

بعد از ازدواج:

 

ایستادن در صف شیر وگوشت

تعطیلات شست وشوی خانه ولباس

نوشتن داستان پرنده در قفس

اتهام به پر حرفی حتی برای 10 دقیقه

درحسرت رفتن به پارك سر كوچه

 
 

نتیجه گیری اخلاقی:

 

آموزش ایستادگی

پر شدن اوقات فراغت

شهرت باد آورده

حفظ عضلات صورت

امنیت كامل

 
 
پسرها :
 

 

قبل از ازدواج:

 

خوابیدن تا لنگ ظهر

 رفتن به سفر بی اجازه

 خوردن بهترین غذاها بی منت

 استراحت مطلق بی جر بحث

 دیدوبازدید از اماكن تفریحی

 آموزش گیتار و سنتور  

 گرفتن پول تو جیبی از پاپا

 
 

بعد از ازدواج:

 

بیدار شدن زودتر از خورشید

رفتن به حیاط با اجازه

خوردن غذا های سوخته با منت

كار كردن در شرایط سخت

سر زدن به فامیل خانوم

آموزش بچه داری و شستن ظرف

دادن كل حقوق به خانوم

 
 
 

نتیجه گیری اخلاقی :

 

سحر خیز شدن

معتبر شدن

تقویت معده

ورزیده شدن

صله رحم

همدردی با مرد ها

مستقل شدن

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 22:12 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود  تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت .

 قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد .

مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت

 و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند .

 تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست؟

 آیا به تازگی به شما ارث رسیده است ؟

زن در پاسخ گفت خیر  این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است پس انداز كرده ام .

پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است  مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !
مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول ؟

 زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید  من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حظور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است ؟

 مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل درخواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود  با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .
وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد .

مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند

 

نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 19:53 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

هنگام عبور از خیابان

خانم ها: 

سمت راست را نگاه می کنندسمت چپ را نگاه می کنند. از خیابان رد می شوند. 

آقایان: 

سمت راست را نگاه می کنند،ماشین می آید. فاصله ماشین با خودشان را با چشم اندازه می گیرند، و چون همگی رانندگان قابلی هستند با سرعت وارد خیابان می شوند! راننده به شدت ترمز می کند راننده میگه مرتیکه مگه کوری؟ در حالیکه از روی میله های وسط خیابان می پرد می گوید: کور خودتی گاری چی ! بدون این که سمت چپ را نگاه کنند، میدوند آن سو ی خیابان هنوز صدای بوق ماشین هایی که به خاطر این آقا ترمز کرده اند به گوش می رسد! 

 



2.هنگام صرف غذا: 

خانم ها: 

مرتب پشت میز می نشینند مقدار کمی غذا می کشند به آرامی غذا می خورند تنها نوک قاشق را در دهان می گذارند. 

آقایان: 

تا جایی که بشقاب جا داشته باشد غذا می کشند به سرعت غذا را می بلعند در حالیکه قاشق را تا انتها درون حلقشان فرومی برند صدای برخورد قاشق با دندان ها یشان موسیقی گوش نوازی دارد بعد از دوسه  بار پر کردن بشقاب بالاخره کمی و فقط کمی سیر می شوند لازم به ذکر است ما از صدا های هنجار و ناهنجار هنگام صرف غذا صرف نظر کردیم

 



3.هنگام رانندگی

خانم ها: 

روغن موتور را چک می کنند بنزین را چک می کنند ترمز دستی را پایین می کشند با سرعت مطمئنه حرکت می کنند پشت چراغ قرمز ها می ایستند به عابر پیاده احترام می گذارند. 

آقایان: 

وسط راه بنزین تمام می کنند وقتی دود از لاستیک هایشان بلند شد، به یاد می آورند که ترمز دستی را نکشیده اند چراغ قرمز را اتلاف وقت و عمر می دانند عابر پیاده موجودی مزاحم و مختل کننده عبور و مرور می دانند و از همه مهمتر بوق را مهم ترین اختراع بشر پس از برق به حساب می اورند. 

 



4.در پایان یک روز خسته کننده: 

خانم ها: 

ظرف ها را می شویند  آشپزخانه را تی کشند غذا های فردا را درون یخچال می گذارند چراغ ها را خاموش می کنند با نور چراغ مطالعه کمی مطالعه می کنند و می خوابند. 

آقایان: 

بعد از این که شامشان را خورند، چای می خورند کمی با چشم های خواب آلوده تلویزیون نگاه می کنند بعد از این که دو سه بار کنترل تلویزیون ازدستشان افتاد تلویزیون را خاموش می کنند و به سمت رختخواب می روند بدون ان که حتی رو تختی را بردارند، می خوابند!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 11:30 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

1.خانم ها مثل رادیو هستند  :
هر چی می خواهند می گویند ولی هر چه بگویی نمی شنوند

2.خانم ها مثل شبكه اینترنت هستند  :
از هر موضوعی یك فایل اطلاعاتی دارند!

3.خانم هامثل چسب دوقلو هستند  :
اگر دستشان با گوشی تلفن مخلوط شد دیگر باید سیم را برید !

4.خانم ها مثل موتور گازی هستند  :
پر سر و صدا كم سرعت و كم طاقت می شوند.

5.خانم ها مثل موبایل هستند  :
هر وقت كاری مهم پیش می آید در دسترس نیستند !

6.خانم ها مثل رعد و برق هستند  :
اول برق چشمهاشون می رسه  بعد رعد صداشون !

7.خانم ها مثل لیمو شیرین هستند  :
اول شیرین و بعد تلخ می شوند !

8.خانم ها مثل كنتو ر برق هستند  :
هر از چند سالی یكبار سن آنها صفر می شود !

9.خانم مثل فلزیاب هستند   :
هرگاه از نزدیكی طلافروشی رد می شوند عكس العمل نشان می دهند !

 

نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 17:14 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟  
رئیس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند.

 شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید صدایی كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسید كه صدای دیشب چه بوده ؟

اما آنها به وی گفتند ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم  چون تو یك راهب نیستی
مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد چند سال بعد  ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند

آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید

صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی

این بار مرد گفت بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن پاسخ این سوال  فدا كنم راهبان پاسخ دادند تو باید برای دانستن این سوال یک راهب شوی

مرد گفت اگر این تنها راه دانستن پاسخ این سوال است من حاظرم راهب شوم بگویید باید چه کار انجام دهم تا یک راهب شوم ؟

راهبان پاسخ دادند تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه  تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی  زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد

 مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاری كه از من خواسته بودید کردم تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236عدد است و 231,281,219, 999,129,382     عدد سنگ روی کره ی زمین وجود دارد

راهبان پاسخ دادند تبریك می گوییم   . پاسخ های تو كاملا صحیح است اکنون تو یك راهب هستی .

ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم 

 رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت  صدا از پشت آن در بود مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت ممكن است كلید این در را به من بدهید؟

راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد پشت در چوبی یك در  سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند

راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كلید كرد

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد  لعل قرار داشت

 مرد كه از درهای بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت   در نهایت رئیس راهب ها گفت این كلید آخرین در است .

او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود

اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 17:31 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

در عصر حجر :

در این عصر چون هم زن و هم مرد زبون همدیگه رو نمی فهمیدن(چون هنوز زبان اختراع نشده بود) کار مردا سخت تر بود.

چون دیگه نمی شد با صحبت کردن و عزیزم ساعت چنده و ببخشید مستقیم کدوم طرفه و …. مخ طرف رو بزنی.

پس باید با استفاده از ظاهر و عملیات محیرالعقول یه زن رو به دست می آوردی.

از جمله روش های مخ زنی این دوره عبارت بودند از :

 1. داشتن گرز بزرگ تر و و محکم تر ( مثل امروز که هر کس ماشینش شیکتر و با کلاس تر باشه گزینه های بهتری گیرش میاد)

2. داشتن پشم و پیلی بیشتر در ناحیه سینه آقایون و کلاً در همه جای بدن که نشانه ی مردانگی بود!

3. داشتن غار بزرگ تر

4. داشتن لباس :  که این یه دونه رو فقط مرفهان بی درد اون دوره داشتن

هدف از مخ زنی:

 بر اساس نقاشی های به دست آمده از روی غار ها انجام این عملیات احتمالاً هیچ هدفی رو دنبال نمی کرده و تنها جهت هضم شدن غذا بوده!

چون بر اساس مطالعات پزشکی گوشت دایناسور دیر هضمه و باید فعالیت شدید داشته باشی تا هضم بشه!

بعد از عصر حجر یه عصری اومد که در اون زن ها خیلی راحت در دسترس بودند و لازم نبود کلی تلاش کنی تا مخشون رو بزنی.

 البته به دلیل تلاش های زیادی که بعضی از زنان فمنیست جهت حذف کردن این قسمت تاریخ داشته اند ما اطلاعات دقیقی از این دوران نداریم.

ولی میدونیم همیشه هم نبوده که مردا زجر بکشن!بلکه یه دوره ای توی تاریخ بوده که مردا حالشو بردند و چیز دیگه ای که میدونیم اینه که احتمالاً زنهای این دوره انسانهای بسیار فهیم و با منطقی بوده اند و خودشون درک کردند که اگر الکی کلاس بذارند ترشیده می شن و میمونن روی دست ننه باباهشون واسه همین هیچوقت نه نمی گفتند!

بقیه ی متن  توی ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 18:3 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

یارو زبونش می‌گرفته ، میره داروخونه میگه: آقا دیب داری؟
متصدی داروخانه میگه  دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می‌ده: دیب دیگه   این ورش دیب داره ، اون ورش دیب داره.
متصدی میگه والا ما تا حالا دیب نشنیدیم  چی هست این دیب ؟ 

یارو می‌گه: بابا دیب ، دیب
طرف می‌بینه نمی‌فهمه ، میره به رئیس داروخونه می‌گه اون میاد ‌می‌پرسه  چی می‌خوایی عزیزم ؟
یارو می‌گه: دیب !
رئیس می‌پرسه  دیب دیگه چیه؟

یارو می‌گه  بابا دیب دیگه این ورش دیب داره ، اون ‌ورش دیب داره.
رئیس داروخونه میگه  تو مطمئنی که اسمش دیبه؟

یارو میگه: آره بابا   خودم دائم مصرف دارم، شما نمی‌دونید دیب چیه؟
رئیس هم هر کاری می‌کنه ، نمی‌تونه سر در بیاره و کلافه می‌شه

 یکی از متصدی های  داروخونه برای خود شیرینی میاد جلو و میگه  یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره، فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد اما الان شیفتش نیست

رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه ، گفت اشکال نداره یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش  

میرن اون کارمنده رو میارن  وقتی می‌رسه، از یارو می‌پرسه: چی می‌خوای؟!
یارو می‌گه: دیب ! 
کارمنده می‌گه: دیب؟!

یارو: آره
کارمنه میگه همونی  که این ورش دیب داره ، اون ورش دیب داره؟!

یارومیگه آره
کارمند میگه داریم! چطور نفهمیدن تو چی می‌خوایی؟!

. همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می‌خواد

 کارمنده سریع می‌ره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه مشمع مشکی و میاره میده به یارو و اونم میره پی کارش.
همه جمع می‌شن دور اون کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟

کارمنده میگه دیب!
می‌پرسن: دیب؟دیب دیگه چیه؟!
میگه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!
رئیس شاکی می‌شه و میگه  اینجوری فایده نداره برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟!
کارمنده میگه  تموم شد آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت


دوستان حالا دیب چیه؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 13:41 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

 

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم می زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

اما داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین BMV آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 11:30 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود.

آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.

وقتی خونه میرسه میبینه گربه از اون زودتر اومده خونه.

 این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.

یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین. بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.

یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه.

 زنش گوشی رو برمیداره. مرده میپرسه: ” اون گربه کره خر خونس؟” زنش می گه آره.

مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 12:8 توسط نسیم| آرشیو نظرات |

یک مردی داشت با ماشینش می رفت سر كار كه موبایلش زنگ خورد گفت بفرمایید الووو.. ،

 فقط فوت كرد !

گفت اگه مزاحمی یه فوت كن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد .

 گفت اگه زشتی یه فوت كن اگه خوشگلی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .

 گفت اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن اگه هستی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .

گفت من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن اگه میتونی بیای دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد .

 با خوشحالی گوشی رو قطع كرد فردا صبح حسابی بخودش رسید

 بهترین لباسشو پوشید

و با ادكلن دوش گرفت تو پوست خودش نمی گنجید

 فكرش همش به قرار امروزش بود داشت از خونه در میومد كه زنش صداش كرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن!!!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 9:14 توسط نسیم| آرشیو نظرات |