تبلیغات
Majerajo weblog - داستان عاشقانه معجزه پنج دلاری
 
Majerajo weblog
زندگی سراسر از ماجراست گاه خوب گاه بد
درباره وبلاگ


کسی كه حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند، لیاقت آزادی را ندارد.((بنجامین فرانكلین))


مدیر وبلاگ : شیرزاد خضریانی
مطالب اخیر
صفحات جانبی
نظرسنجی
نطرتون در مورد وبلاگم چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ads
سه شنبه دهم آبان 1390 :: نویسنده : شیرزاد خضریانی

داستانهای عاشقانه کوتاه www.dailysms.ir

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود ، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می‌کنند ؛ فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند ، پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد ! سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد ! سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را در آورد ، قلک را شکست ، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ، فقط پنج دلار !
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت ، جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود !
دخترک پاهایش را به هم میزد و سرفه میکرد ولی داروساز توجهی نمیکرد ، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت !!! داروساز جا خورد ، رو به دخترک کرد و گفت : چه میخواهی ؟ دخترک جواب داد :‌ برادرم خیلی مریض است ، میخواهم معجزه بخرم ! داروساز با تعجب پرسید : میخواهی چه بخری ؟ دخترک توضیح داد : برادر کوچک من ، داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد ، من میخواهم معجزه بخرم ، قیمتش چند است ؟ داروساز گفت : متأسفم دختر جان ، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم ! چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : شما را به خدا ، او خیلی مریض است ، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد ، این هم تمام پول من است ، من کجا میتوانم معجزه بخرم ؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت ، از دخترک پرسید چقدر پول داری ؟ دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد ! مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب ، فکر میکنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد ! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت :‌ من میخواهم برادر و والدینت را ببینم ، فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد ! آن مرد دکتر آرمسترانگ ، فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود !
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت ، پس از جراحی ، پدر نزد دکتر رفت و گفت : از شما متشکرم ، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود ! میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟
دکتر لبخندی زد و گفت :‌ فقط پنج دلار !!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر