تبلیغات
Majerajo weblog - داستان خنده دار آسانسور
 
Majerajo weblog
زندگی سراسر از ماجراست گاه خوب گاه بد
درباره وبلاگ


کسی كه حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند، لیاقت آزادی را ندارد.((بنجامین فرانكلین))


مدیر وبلاگ : شیرزاد خضریانی
مطالب اخیر
صفحات جانبی
نظرسنجی
نطرتون در مورد وبلاگم چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ads
سه شنبه دهم آبان 1390 :: نویسنده : شیرزاد خضریانی

مجموعه ای از بهترین داستانها و حکایتهای طنز

پدری با پسر پانزده ساله‌اش وارد یک مرکز تجاری شدند ! پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دوباره به هم چسبیدند ! پسر از پدر پرسید : پدر این چیست ؟ پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده بود ، گفت : پسرم من تاکنون چنین چیزی ندیدم و نمیدانم چیست !!!
در همین موقع ، آنها زنی بسیار چاق را دیدند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد و دیوارهای براق از هم جدا شدند ؛ آن زن خود را به زحمت وارد اطاقکی کرد و سپس دیوار بسته شد ! پدر و پسر هر دو چشمشان به شماره‌های بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و به تدریج تا سی‌ رفت ؛ هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان دیدند شماره‌ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسید به یک !!! ناگهان دیوار نقره‌ای باز شد و آنها حیرت زده دیدند دختر ۲۴ ساله ای بسیار زیبا از آن اطاقک خارج شد !
پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد ، به آهستگی به پسرش گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا !!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر